خرید بک لینک

دارم دستی دستی پشت پا میزنم به همه چی بابت رفتارش...

دارم با زبون بی زبونی نه، خیلی صاف و شفاف بهش میگم....

ولی مثل این چندسال که همه چیزو آسون گرفتم، حتی تصور نمیکنه چقدر جدیم!!!

شاید بعد از رفتنم تاکید میکنم شاید بعد از رفتنم متوجه بشه.... شاید!

+ نوشته شده در یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۶ساعت 21:47&nbsp توسط پناهنده |


برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:22

به مامانم میگم پسرت کجاست؟ میگه نمیدونم ببین کجا افتاده! با گوشی مامانم زنگ زدم بهش، میگه سلام مامان میگم سلام من خواهرتم! میگه عه تویی؟ ببین من با فلانی تو ماشینم صداتم رو اسپیکره! این یعنی جون هرکی دوست داری الان سر به سر نزار.... گفتم باشه متوجه شدم تو موقعیت جواب دادن شوخیهای من نیستی.... هیچی دیگه..... راه هرگونه شر و ورگویی رو پیشاپیش بست! + نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۶ساعت 15:31&nbsp توسط پناهنده |

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:22

کتاب پله پله تا ملاقات خدا درباره مولانا از عبدالحسین زرین کوب چاپ ممنوع هست...

بعد الان تو رادیو داشتن درباره حُسن این کتاب یه آقایی تعریف میکرد؛

آقای مجری هم خیلی مشتاق نشون میداد!

میخوام بگم کمدی و طنز و گوه و مسخره بودن رو تو مملکت رد کردیم!

مرزهای ناشناخته ای پیش رومون از وضعیت جدید باز شده!!

+ نوشته شده در شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶ساعت 21:1&nbsp توسط پناهنده |


برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:22

دیروز داشتم فکر میکردم زلزله اردبیل چه جنب و جوشی داشتم و چقدر کمک جمع کردم و پخش کردم! حتی اینجا اعلام کردم و یک نازنینی برام واریز داشت اون موقع .... و الان چقدر درگیر هزار فکر شدم که حتی تاریخ و روزا از دستم در رفته و فقط میتونم فکر کنم فردا چه کارهایی باید انجام بدم! چقدر زندگیم فرق کرده و چقدر چینش وظایفم فرق کرده و چقدر حتی بیهوده به نظر میاد این تکاپو برای گذران روزمرگی که شرایط سخت رو خودم با بی تجربگی بنا کردم و چاره ای جز فرار رو به جلو ندارم در حال حاضر! اما یکهو از صبح با یک تماس فکر دیروزم منو پرونده به اونچه که میتونم باشم.... تکاپو برای کمک و آشنایی چندساعته با آدمهایی که حتی یکبار هم ندیده بودمشون.... منو یکم به خودم برگردوند، قدمم یک شب بود.... ولی شاید برای ا

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:22

میخواهم عنوان کنم سال ۱۴۰۰

احمدی.ن.ژاد دیگری ظهور خواهد کرد....

با این حجم از نارضایتی بی سابقه....

میشود آنچه از خا.تمی خواستند و نشد و قهر کردند.... !!!

پ.ن: مادر غمین و دلگیر و با بغض گفت میرویم، از اینجا میرویم.....

و سکوت هوای ما را بغل کرد!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶ساعت 1:21&nbsp توسط پناهنده |


برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:22

یه نفر تابلو مزاحم تلفنی شد؛

بعدم با مسج!!

بلاکش کردم؛

حالا میرم مدام لیست بلک رو نگاه میکنم ببینم چه چیز تازه ای نوشته!!!

خوبه ها.... چون صدای دینگش نمیاد، انگار مجبور نیستم جواب بدم

و بهش میخندم که میدونه بلاک شده و یکطرفه حرف میزنه!

+ نوشته شده در شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ساعت 0:29&nbsp توسط پناهنده |


برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:22

قسمت بود ایندفعه که هی فکر میکردم چقدر بی خاصیت شدم؛

یه جوری چرخ فلک بچرخه؛ که من تو عمل انجام شده باشم برای کمک!!

امشب آخرین سری هست که بچه ها میرن کمک و به منم گفتن بیا...

دارم میرم.... امیدوارم مفیدتر از اونچه ازم انتظار دارن باشم اونجا....

+ نوشته شده در شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ساعت 23:19&nbsp توسط پناهنده |


برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:22

با یه جمعی بیرون بودیم؛ سر سفارش به توافق رسیدیم؛ همبرگر! اون کسی که سفارش داد دیدیم برا خودش نگرفته! گفتیم چرا؟ گفت رژیمم.... به پسرتوپولشم گفت برا تو و عمه یه نوشابه گرفتم زیاد نخور! آقا این هی راه رفت، مام تو فضای باز مشغول خوردن.... تا اینکه تموم شد بلند شدیم، کجاست؟ کجاست؟ دیدیم دوتا دکه پایینتر پشت به ما داره دولپی ساندویچ میخوره.... حالا ما ایستادیم، خواهرش گفت برم این نوشابه رو بدم، از گلوش بره پایین.... که دیدیم یه دلستر اون یکی دستشه.... به این نتیجه رسیدیم بریم سر خیابون بایستیم به روش نیاریم! طاقت نیاورده بود تو اون خیابون شکم گرسنه بمونه! + نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۶ساعت 12:5&nbsp توسط پناهنده |

برچسب: نویسنده: مانی جلالی تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 15:22

صفحه بندی